بی مقدمه باید تمومش کنم .
از همان یازده سال پیش که به فکر این افتادم نوشته هام رو برای دیگران هم بخونم (حتی خصوصی ترین شعرهام رو به معرض شنود مخاطبین گذاشتم).نباید می گذاشتم فکرم عملی می شد شاید اگر مثل یک سیاه چال همه چیز رو در خودم فرو می بردم حالا تا اینجا لنگ لنگان خودم را روی زمین نمی کشیدم به امید تحولی اساسی و تازه.
این وبلاگ آخرین تلاش من برای انتقال محفو ضات ذهنیم به دیگران است. بعد از ادای دین به خودم وبعضی از دوستان شاید به فکر چیزی شبیه خودکشی افتادم.
...........
سلام
خیلی از شما من را نمی شناسید وچه خوشبختید! بعضی هاتون هم فقط مرا دیدید وسلامی و چند جمله تا .... هیچ وقت مرا نخواهید شناخت و خیلی خوشبختید !
هیچ کس مرا نمی شناسد من خود خوشبختیم ، لطفا درکم کنید
خداحافظ
.............
افکار سوراخ
پشت مرزها هر بار افکار تازه ای سرک می کشد تا سوراخی متجاوز از قطر گلوله، کلمه های سربی را ازیادش ببرند
پشت مرزها دست هایی است که پسران همسایه را به دور از چشمان دخترکان کور محل به خواجگی می برند
پشت مرزها مردها سر به هوا وهوای مردی سر به زیر
از چشمان مادرانی افتادن که زیر پا له کردند و از دستان پدرانی که در راه گم،
گاهی چنان حل می شوند در خیابان ها که شمارش جدول های سر به زیر تنها افقی است که به عمود نمی انجامد
پشت مرزها هر روز چوب خطی است به صورت زمخت شان
ومرگ صورتی است به چروکنای بخت شان
آن جا هر آدم تاریخی است برای سنگ قبر
تو ورای این معانی سنگ قبری باش برای تاریخ
تاریخ دینی است برای سوراخ های افکارمان
تو رشته های گمشده ی او باش
من روده ی کوچک تناسخ بودا م
از گرسنگی بزرگ ترم را خورده ام
و بعد از آن سال ها است که پشت مرزها لیلی شبیه فاحشه ها حلول می کند
پشت مرزها عشق خدا مریم را قدیسه می سازد
و به تاوان گناه پدر
مسیح را به صلیب می کشند
من شهوت خفته ی مسیح م
دخترک خواب هام را نپرانید!
روی این مرزهر روز آرماگدئونی است بی اتوپیای کلیم
من ستاره ی سوخته ی موعودگاه کلیم م.
روی این مرز مردی است سر به هوا
مردی است که سوراخ های افکارش را گلوله های سربی پر نمی کند
زمین مرا قبول نمی کند
مرز های آسمان برای روح م کوچک اند